سگ را از زیر دست و پایم درمی آورند
یک شب لا به لای همین ساعات نیمه جان و از پا درآمده که با حالتی گه خورنده سرهایشان را بلند می کنند و توی چشم های آدم خیره می شوند
و خیلی نمناک به نظر می رسند
برای همین هاست که خیسی زمین را به یک معجزه ی شلنگی در تنهایی ام شبیه تر می بینم تا یک معجزه ی الهی
و این فکر که سگ را عاقبت از زیر دست و پایم در می آورند ول نمی کند
این میخ است و من یک سنگ با قابلیتهای متفاوتم از قبیل غمگین شدن و رفتن از جایی
زرد و خُلی می شوم , عشق هایی که داشته ام به خاطر می آورم
ولی هیچکس آن وقت که باید باشد نیست
زیر پنجره ی اتاقم هیچ جنازه ای در حال سقوط نیست
الان آنقدر دیر است که مردم همه خوابیده اند و من جزو معدود کسانی هستم که دارم پنجره ی اتاقم را باز می کنم
پس من برای چه چیزی لاشه ی این سگ را دوست داشته بودم؟
صمیمی ترین دوستم از زیر تخت در می آید، سرش را روی شانه ام خم می کند و گردنش صدای قژقژی می دهد و دری از پشت سر بسته می شود
بعد با حالت گه خورنده ای توی چشم هایم نگاه می کند و می خواهد که او را ببخشم ولی من لرزش استخوان های سگ را در میان پاهایم حس می کنم و فکر نمی کنم این موقعیت مناسبی برای تصمیم گیری ام باشد
چگونه زجر می تواند دست یک نفر را بگیرد و اینطور روی زمین بکشد؟
می گویم که رفاقت ما جور دیگریست که برای بقیه قابل درک نیست و دیگر این حرف ها را نزن . من خودم الان قلاده ای داشتم اگر تو گردنم را اینطور فشار نداده بودی و تف توی صورتم را خوب از تمام زوایا ندیده بودی که از روی گونه ام برای چند روز پایین نیامده بود چون اگر قرار بود تو مرا در آن شکل نبینی پس چرا اصلن آن شکلی شده بودم؟رفاقت ما عین کثافتکاری ماست.این شب مهمی ست که مچاله در کنار خیابان افتاده بود و همینطور که بازش می کردم زیر لب می گفتم: این پنجره برای مرگ لازمم می شد...
طعم ساندویچم را که کمی ترش مزه دوباره به گلوگاهم بازگشته است روی دفترم تف می کنم و مِهر شیرینی نسبت به تو کف پاهایم را سوزن می زند
دارم عذاب وجدان می گیرم
چرا که در قتل این ماهی های پولکدار لیز خورنده سهیم بودم اما این سهم را به تو نبخشیدم
پس من برای چه چیزی لاشه ی این سگ را دوست داشته بودم؟
امشب مرا تمام کن و راحتم من.با ته کفش این شب را به زمین خیس می مالم و دستم را محکم روی قلبم فشار می دهم و از تو می خواهم تف غلیظی به صورتم کنی.
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 14:8 توسط عرفانه جوادپور
|